پاییز رو دوست داشتم

می دونی ؟! بچه که بودم پاییز رو به خاطر شنیدن خرد شدن برگ ها زیر پام دوست داشتم ...

وقتی برگی رو می دیدم با تمام وجود روی کمرش می پریدم و وقتی که له می شد ، می خندیدم ...

ولی حالا هر برگی که زیر پای رهگذری خرد میشه انگار منم که له می شم ...

کاش می تونستم بین برگ ها قدم بزنم بدون اینکه اونا رو له کنم

در درد دل دانش اموزی

لا  یا  ایها  البابا  مکن  عیب  معدل ها                  که درس اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!
مرادرمنزل خاله چه جای عیش چون هردم             مامان فریاد می داد:شدی از درس غافل ها!
مرادائم بابامی گفت:فقط تو بنما خر خوانی          رسندازخرخوانی ومردن به دانشگاه عاقل ها!
شب تاریک وحجم درس وگردابی به نام جبر          کجا دانند حال ما به خواب اندر ! معلم ها!
همه کارم شده دائم ز بر سازم مطالب را          ازاین سوفرمول شیمی ازان سوهم مسائل ها!
خدا راآقای(حاجی)! ازحجم درس ما کم کن           مگر یک دم بیا سایند زبان بسته محصل ها!
گره ازکاردرس ما چه کس خواهد که بگشاید      زبی برنامه گی هاشان چه خون افتاد در دل ها!

ای بیست

خبرت هست که دل در طلبت خونین شد         خبرت هست که زخم تن درس (!) چه کین شد؟
خبرت هست که بابا ز نبودت ای بسشت          به  من و کار من  وخواندن من  بد بین شد؟
خبرت هست چو کارنامه  هویدا  کردم              خط ابروی  بابا  پر شکن و پر چین  شد؟
خبرت هست که محبوس شدم در انبار          سوسک هم صحبت وهم غصه این مسکین شد؟
خبرت هست که پول جیبی ام از تنبیه             سهم ان خواهر دردانه من شیرین شد؟
خبرت هست که بابا و مامان خواهندت؟           ورد اسم تو مرا روز و شبان تلقین شد؟
خبرت هست؟ اگر هست تو ای دوست بیا!          که مرا چشم از این دوری تو جیحون شد!!